بچگی سوخته
|
||
پنج سالم بود خونه اون پیر سگ بودیم. مامان قرض خورده بود خودشو بکشه برده بودنش بیمارستان . من یک گوشه نشسته بودم مثل همه بچه های به ظاهر زبان نفهم. زن عمو مهوش داشت می گفت این زن (مامان من) اونو (بابامو) بدبخت کرد. اینا گدان اینا در شان شما نیستن مامان جون (اشاره به مادر بزرگم یا همون پیرسگ) .
بقیه هم حرفاشو تایید می کردند. منم داشتم می شمردم 10 - 9 - 8 به 1 که می رسید نمی شد. از اول 100 - 99 - 98 - باز به یک می رسید نمی شد. می خواستم به یک که رسید با لگد تو دهنش بکوبم اما نشد ... هنوز می شمارم ... انگار دیروز بود.
کلاس پنجمی ها را سر صف می بردند برای خواندن شعار هفته که انتهای کتاب دینی بود.
پنجمی ها می گفتند باید حفظ باشیم چون مدیر گفته. همیشه داشتم حساب می کردم چند سال تا کلاس پنجم مانده برای یک کلاس اولی که دلش نمی خواست بزرگ شود ...
با بابای مهران که مرسدس داشت رفتیم مدرسه. باباش دائم با خال پشت دستش ور می رفت. رفتیم سر صف و کلاس.
زنگ تفریح اول دو تا دو قلو توی کلاس ما بودند بابشون توی ... کار می کرد. نمی دونم سر چی دعوامون شد که یهو ناظم سر رسید یک آدم ریشو با جای مهر روی پیشونی نه گذاشت و نه برداشت یکی خوابوند زیر گوشم به اون دو تا هم گفت برید آحه باباشون توی ... کار می کرد......
کلاس اول ابتدایی
آقای رجایی معلم قد بلند با سبیل و شلوار دمپا گشادش مزرعه گندم درس می داد.
نرسیده به زنگ تفریح دوم منو صدا زد بیا اینجا یک سکه کف دستم گذاشت و گفت برو برام از بوفه یک ساندویچ تخم مرغ بخر بگذار روی میز توی دفتر. برای خودت هم بخر.
براش خریدم بقیه پول را هم کنار ساندویچ گذاشتم. گرسنه بودم مامان گفته بود به خوراکی بقیه نگاه نکن. روم هم نمی شد بگم بهش بهم پول بده. یک سال کلاس اول گذشت و حسرت یک ساندویچ تخم مرغ در مدرسه. لابد معلمم فکر می کرد خب اینکه درسش خوب است چیزی از کلاس از دست نمی دهد برای همین می فرستمش دنبال این کار ولی نمی دانست ...
هفته بعد که من باز صبحی شدم که خبری نبود هفته بعد باز هم نوبت صبحها مدرسه مامان رفتن بود و دیدن خانوم پشم چی خانم تناردیه با چادر و مقنعه چانه دار.
به مامان گفت پسرت دیگه نیاد اینجا اونم طفلکی گفت چرا این که کوچیکه ابتدایی میره سومه تازه گفت نه مستخدم گفته با کفش میره روی مبل های مدرسه رفتیم و جای آن را نشان داد به مامان منم اونجا بودم گفتم این جای کفش من نیست ببین ته کفشو نشونش دادم نگاه نمی کرد .
دیگه نرفتم. کسی بهش نگفت یک پسر بچه که بعد از ظهریه اگر مامانش و حودش محبور نبودند از صبح از خونه بیرون نمی اومد که عصر معلمش هم می خواست درس بپرسه ازش .....
خیلی دلم می خواهد ببینمت خانوم پشم چی. خیلی زیاد هنوز که هنوز است.
اون روز توی حیاط مدرسه مامان با پسر سرایدار مدرسه دعوا کردم. تابستون بود و من هنوز چکمه پلاستیکی زمستونی ام رو می پوشیدم. زن زیبای دفتر دار که دزدکی همیشه نگاهش می کردم اومد طرفم و در خالی که می خندید گفت تو این گرما چکمه می پوشی ؟
نمی دانست بابا سر همین چکمه ها چه الم شنگه ایی راه انداخت که باید بپوشی چون پول ندارم ببرمت دکتر اگه سرما بخوری. تابستون هم که شده بود پول نداشت برایم کفش بخرد. خدایی نداشت. یک آدم 32 ساله داشت یک پسر بچه کلاس سوم ابتدایی را برای چکمه اش مسخره می کرد ولی نمی دانست .....
من شیفتم چرخشی بود و مامان ثابت.
هفته هایی که من بعد از ظهری بودم از صبح باید می رفتم دبیرستان مامان. می نشستم توی دفتر مشق می نوشتم. کلاس سوم ابتدایی بودم. عاشق دختر معلممان شده بودم حانوم رشید صحرایی که وسط سال حامله شد و رفت و دختر کلاس چهارمش را با خود برد.
گوشم را تیز کرده بودم که دفتر دارها چه می گویند و چرا اینهمه از زیادی کار نکرده می نالند.
بحث سر حاملگی یکی شان و اینکه دخترش خیلی محجبه است و به جای مرسی خیلی ممنون می گوید. و دیگر اینکه پسر سوم راهنمایی اش از حاملگی نا خواسته چیزهایی می داند. دیگری دختر سبزه و قد بلندی بود که وقتی شنید سینه زنی را بریده اند و آن را کشته اند در شهر خراب شده ما گفت : چرا؟ خب ازش استفاده می کردند طرف معلم دینی یا پرورشی یا همچین چیزی بود.
مدرسه ما یک جای نمور و تاریک بود جایی که اگر برق نبود کلاس تعطیل بود. بابا مامان رو مجبور می کرد من را از مدرسه بیاورد حانه. هرچه می گفتم خودم می آیم می گفت نه خطرناکه که بود. من زود تعطیل می شدم 11.30 و مامان 12.30 کنار کفاش سر کوچه می ایستادم منتظر مامان همه مدرسه من را می شناختند ناسلامتی شاگرد اول دو تا تیم بودم. صبحی ها و بعد از ظهری ها.
بچه ها مسخره ام می کردند که تو شاگرد کفاشی .....